روز يكشنبه 17/10/1385
خون بس بين دو طايفه گوروي و جافروند
شرح مختصري از جريان : در پي يك درگيري شخصي به سال 1383 فردي از طايفه گوروي توسط شخصي از طايفه جافروند به قتل رسيد و همين امر باعث گرديد كه به اصطلاح بختياري يك خون بين اين دو طايفه باشد ( در مسايل طايفه اي فرد مطرح نمي باشد و جواب اين خون را بايد طايفه جافروند باز پرداخت مي كرد ). رابطه اين دو طايفه كه زير مجموعه طايفه عيسوند مي باشند در اين مدت متشنج و خصمانه شده بود .
طبق رسوم كدخدا منشي و طايفه اي در اين وضعيت بايستي بزرگان و كدخديان طايفه ديگري براي ايجاد صلح و سازش بين دو طايفه درگير اقدام نمايند. اين مهم را اين بار كدخدايان طايفه هيودي به نحو احسن انجام دادند و توانستند با تلاش خالصانه خود صلح را بين اين دو طايفه برقرار كنند و از ادامه درگيري ها جلوگيري كنند و خون بس را بين اين دو طايفه برقرار كنند.
بعد از اينكه توافق هاي نهايي بين دو طايفه توسط بزرگان طايفه هيودي صورت گرفت . براي نهايي ساختن صلح و سازش و خاتمه كدورت ها و طبق رسوم قديم مي بايست هيودي ها طايفه جافروند و فرد قاتل را به مال گوروي برده و از خانواده مقتول طلب عفو قاتل را بنمايند . اين مراسم آداب مخصوص به خود را دارد و حتي گاهي به زد و خورد نيز كشيده مي شود كه اگر فرصتي باقي بود بعدا به اين موضوع خواهم پرداخت.
و اما ادامه جريان به روايت تصوير( عكاس احسان صفري ) :
همراهي زنان هيودي و جافروند براي اداي رسم و رسومي خاص
توشمال ساز چپي مي نوازد
قاتل در حالي قرآن به جلوي او گرفته اند و دستش به بازوي يكي از كدخدا طايفه هيودي ( كدخدا صيدال مرادي ) بسته شده است به ديدار خانواده مقتول مي رود.
هيودي ها نيز با حلقه كردن دست ها زنجيره اي انساني در جلوي طايفه جافروند به وجود آورده اند.
ابراز احساسات دو طايفه جافروند و گوروي
و صلوات هايي كه توسط خيل عظيم جمعيت فرستاده شد
اسماعيل صفري كه مردم را تشويق به فرستادن صلوات مي كند همراه حجت الاسلام يوسفي نقش مهمي در برقراري اين صلح و سازش داشتند
و اينها براي دور گذاشتن كينه و در آغوش كشيدن هم كافي بود
مجلسي كه بركزار شد
در آخر نيز خداحافظي كه به صورت منظم و صميمي برگزار گرديد
گوروي ها به دو ستون ايستاده و طايفه هيودي و جافروند خداحافظي كردند
توپ يلدا بازي چند هفته اي است كه بين وبلاگ نويسان چرخ مي خورد و بلاخره اين توپ را ديروز حسين عزيز براي من ارسال كرد. و با وجود تمام گرفتاري و كمبود وقتي كه در اين روز ها گريبان گير بنده شده است ؛ ارادت خاصي كه پايگاه فرهنگي خبري مسجد سليمان دارم مانع شد كه اين جسارت را بكنم و پاسخ اين دعوت را ندهم . پس من هم پنج نا گفته از زندگي شخصي خود را بيان مي كنم.
1- كودكي بي جنجالي داشتم. بر خلاف بچه محل هايم اصلا اهل بازي كودكانه و گشت وگذار در خيابان ها نبودم و در اكثر بازي هاي خياباني فقط نظاره گر بودم !!!
2- در كودكي وابستگي زيادي به مادرم نداشتم (البت نيدم وه دار دنيا ، يه تال ذه ميا دام ) از همان دو ، سه سالگي مدت زيادي در خانه عشايريمان نزد پدربزرگ و عموهايم به دور از پدر و مادرم مي ماندم. شيرين ترين خاطره كودكي من نيز در همين سالها به وقوع پيوست و آن هم سفري بود كه همراه عمويم به منطقه بربرود و تختشاه داشتم و هنوز در خاطر من باقي است.
3- در دوران تحصيل هميشه شاگرد ممتاز بودم ولي با اين وجود از درس و مشق بيزار بودم. از همان كلاس اول با ياد گرفتن رگ خواب عمه كوچكم كه خواهر وار او را دوست دارم بيشتر مشق ها و تمام پاكنويس هايم را برايم انجام مي داد (خوشبختانه در آن دوران انجمن هاي حمايت از حقوق زنان چندان فعال نبود و گر نه ........... ) . اما حيف كه او خيلي زود ازدواج كرد !!! و من در دوران راهنمايي مجبور بودم براي انجام پاكنويس هايم چند روز بي خوابي بكشم !!!
4- با شرايطي كه در دانشگاه ها مي ديدم به هيچ وجه علاقه اي براي ادامه تحصيل نداشتم اما جبر اجتماع ( و نه خانواده ) مرا مجبور كرد كه پا به اين مكان كه مانند تبلي تو خالي است بنهم همچنان كه قبل از اين نيز به رشته رياضي فيزيك آمده بودم ( خيلي علاقه داشتم كه در رشته علوم انساني تحصيل كنم ) . در دانشگاه نيز از نوشتن جزوه بيزارم و آخر هر ترم با صرف اندكي هزينه تمام جزوات را از دوستان گرفته و كپي مي كنم.
5- هيچ علاقه اي به دامن زدن به مسايل قومي ندارم و تمام اقوام نزد من محترم هستند. يكي از اهداف من در مندير بهارون بازگو كردن آن چيزي است كه ديده ام و يا بدون واسطه شنيده ام تا فرهنگ غني قوم خود را بشناسانم و صد البته نوشتن نكات منفي . و تا كنون شرايط را براي نوشتن در مورد نكات منفي مناسب نديده ام.
به دايل اينكه زمان زيادي از شب يلدا گذشته و اين بازي كم كم جذابيت خودش رو از دست داده و اينكه بيشتر دوستان گرفتار امتحان هاي پايان ترم هستند من شخص خاصي را به اين بازي دعوت نمي كنم. ولي از تمام كساني كه اين مطلب را مي خوانند توصيه مي كنم حداقل هر از چند گاهي براي دلمان و در خلوت خود يلدا بازي كنيم !!!! تا حداقل با خودمان رو راست باشيم.
همه چي ذه پري شو و بحث خط لر شروع ويد . بعد كلي بحث و مرافه آخرس به يه نتايجي رسيدئم . بماند كه چه گوديم و چه رهد. فقط آخر سر آ ابوزر پيشنهاد جالبي دا : " چند خط درد دل به زون لري بنويسيم . فقط وه خاطر دل خؤمو " و در ادامه گود كه هر كي نوشته خوس بنه منه وبلاگس .
به هر صورت بعد كلي مِرو آ ابوزر ، مو و آ عليداد قانع كرد كه روز چهارشنبه 13/10/1385 قبل ظحر نوشته مونه بفرستيم . ابوزر كه بنا به حرفه و كارس سريع مطلب آماده كرد ؛ مند مو و عليداد و يه دنيا درد دل . ز عليداد خبر ندارم اما مو نونسم چه بنويسم . نه كه مطلبي بسي نوشتم نداشتم بل در دل منده هام زياد ويد.
سه شمه به اي فكر گذشت تا ذه نو شو رسيد و وا ابوزر" نشستيم كل يك" كه يه تليفـون كلي رختمو به يك و به قؤل ابوزر " كـُــپ " كرديم. آ اوريم گؤد كه " خبر داري ذه لربلاگ " گؤدم نه حقيقتس مر چه ويده ؟ !!! گود " خوت رو بي چه بيده " . خلاصه كنم آ اوريم گؤد كه لربلاگ حذف ويده !!!!!!
اصلا باورم نئ كردم. بعد قط كردن تليفون كلي وا ابوزر حسرت لربلاگ خورديم. قصه كم كنم آخر شؤ تصميم گردم كه چند خط كوتاه به زون لري در مورد آ اوريم بنويسم .
آ اوريم همه وا لربلاگ و لور اشناسيم و به جرات ترم بگم كه فعالترين لربلاگه . چند ماهي هي كه رابطه ايما وا آ اوريم وارد مرحله جديده ويد. مو و ا ابوزر وا اي ارتباط روحيه مضاعفي گرديمه.
حقيقتس بخوي آ اوريم يه دنيا جدا سي خوس . وا اي همه گرفگاري و مشغله زندگيه كه داره اما همه فكر و ذكرس اتحاد قوم لر و سرفرازي فرهنگ اي قوم. خلاصه كنم هر چي بگم كم گودمه و فقط اي بيت مسعود بختيارينه وا كمي تحرف پيشكشس ايكنم.