تبليغاتX
مندیر بهارون

امروز با یکی از دوستان در چهارمحال بختیاری تماس می گرفتم، می گفت که در یکی از روستاهای نزدیک اردل آب آشامیدنی جیره بندی شده. اولش گفتم شاید شوخی می کنه اما می گفت که اهالی روستا مشکل پیدا کرده اند و حتی کار به درگیری و زد و خورد کشیده!!!

با خودم گفتم که چرا باید توی منطقه بختیاری کمبود آب داشته باشیم؟ مگه فاصله این روستا از منابع آبی چقدر می تونه باشه؟ 5 کیلومتر؟ بیشتر 10 کیلومتر بازم بیشتر؟ 15 کیلومتر. دیگه چونه نزنید، باور کنید ندیده می گم بیشتر از این نیست! این در شرایطی که برادران آصفهانی حتی طاقت خشک شدن رودخانه فصلی زاینده رود را ندارن و یا آب الیگودرز را کیلومتر ها در تونل های قمرود!!!  به سمت فلات مرکزی می برند و زمین های آبی منطقه را دیم می کنن.

نمی دونم این گونه مسائل برای مسئولین منطقه ما اهمیت داره یا نه؟ ولی با این روند احتمال اینکه جیره بندی آب آشامیدنی به ما برسد کم نیست.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:10 توسط مجتبی هیودی |

نیاز به مقدمه چینی نیست

حدود یکسال و نیم از آخرین مطلبی که در این وبلاگ نوشتم می گذرد و شاید آن روز فکر می کردم برای همیشه وبلاگ نویسی و تا حدودی اینترنت را کنار می گذارم!!! اما زهی خیال باطل...(شاید دوستانی که تصمیم به فاصله گرفتن از اینترنت و وبلاگنویسی داشتند حرف مرا بهتر درک می کنند.)

در هر صورت دیشب با ابوذر صحبت از وبلاگنویسی و دوستان قدیمی پیش کشیده شد و کلی خاطرات شیرین ! را مرور کردیم. نا گفته نماند من هم در حین صحبت های ابوذر داشتم آخرین کامنت های مندیر بهارون را چک می کردم و ... دیدم واقعا دوستان لطف بسیاری داشتند. به یاد صفا و صمیمیت آن روزها افتادم و تصمیم کبری گرفتم!!! تصمیم گرفتم که دوباره در مندیر بهارون بنویسم و البته دوباره به کمک دوستان یهک حلقه وبلاگی درست کنیم...

خیلی خوشحال می شوم دوستان قدیمی از جمله محسن رحیمی، علی زارعی،  ابوذر رحیمی، محمد داودی، جلال اسفندیاری، ماه پسند، شهرزاد، نازنین و ... ( شرمنده که اسم همه رو نمی تونم بیارم)  دوباره به اینجا سر بزنند.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 6:46 توسط مجتبی هیودی |

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

 

اي آن كه نتيجه چهار و هفتي

وز هفت و چهار دايم اندر تفتي

مي خور كه هزار باره بيش ات گفتم

باز آمدنت نيست چو رفتي، رفتي

 

هر آغازي را پاياني است...

اما نمي دانم چرا گاهي اين پايان سخت است. سخت تر از آغاز... شايد سه سال زمان كمي نباشد، براي دل بستن به اين صفحات مجازي .....!! براي "پايان" خيلي چيزها مي خواستم بنويسم اما صفحه كيبورد را كه لمس كردم ......" همه چي زه ويرم رهد".

از تمام دوستاني كه در اين مدت به مندير بهارون لطف داشتند تشكر مي كنم.

خدا نيهدار...

 

پ.ن: برداشتن لينك اين وبلاگ هيچ مانعي ندارد.

  

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:8 توسط مجتبی هیودی

 

يكي از بركات اينترنت و به تبع آن وبلاگ نويسي عدم پايبندي به قيد مكان است و همين امر باعث مي شود بدون تماس رو در رو دوستان و همفكران جديدي پيدا كني كه هر يك از آنها در گوشه اي از اين كره خاكي زندگي مي كنند و ......

 و چه خوب مي شود اگر بتوان دوستان را خارج از دنياي نت ملاقات كرد.

امسال نيز طبق روال يكي، دو سال گذشته قرار است با تعدادي از دوستان لربلاگ در محل نمايشگاه بين المللي كتاب تهران، ديداري دوستانه داشته باشيم. همين جا  از همه دوستاني كه قصد بازديد از نمايشگاه كتاب را دارند دعوت مي كنم در صورت امكان به اين جمع دوستانه بپيوندند.

مكان ديدار: مصلي تهران –  ايستگاه مترو مصلي

زمان ديدار: سه شنبه 17/2/138۷ ساعت 14

 

---------------------------------------------

پ.ن1: اين ديدار زياد وقت دوستان رو نميگيره و قرار نيست مسئله خاصي مطرح بشه ....

پ.ن2: من و ابوذر رحيمي از صبح سه شنبه نمايشگاه هستيم.... اگه كسي ميخواست هماهنگي كنه با من تماس بگيره  9166453704

پ.ن3: یک روز شما در تنتان گوهر جان بود،

               یک روز شما بر سرتان تاج کیان بود ،

                          وان پرچمتان رایت مهر و خرد و داد،

                                             افراشته بر بام جهان بود ،

                                                             آنگونه توانمند دگرباره توان بود...

پ.ن4: پي نوشت3 هيچ ربطي به اين ديدار نداشت فقط به درخواست يكي از دوستان اين شعر رو نوشتم

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 23:28 توسط مجتبی هیودی |

 

حس عجيبي دارم از آمدن بهار...

يك جور احساس دل تنگي و يا بي سروساماني

اين روزها همه چيز متحول مي شود الا من!!! اين روزها احساس پوچي مي كنم....

اين روزها به ياد قيصر مي افتم:

             " این روزها که می گذرد شادم

                                    شادم که این روزها می گذرد……"

 

 

مو تا جون به تكمه مندير بهارونم

 

 

پ.ن1: سال نو مبارك

پ.ن2: اميدوارم سال جديد بهتر از سال گذشته باشد

پ.ن3: يادش بخير يكي از دوستان مي گفت" آقا مشتوا مندير كو بهاروني؟؟" اما باور كنيد چند روزي است كه خودم هم به درستي نمي دانم منتظر كدامين بهارم!!!

پ.ن4: آقا ابوذر لااقل تو ور پي نوشت سوم مخند

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:27 توسط مجتبی هیودی |

 

زبان به عنوان ابتدایی ترین نماد یک قوم است. هر نوزادي بي آنكه اراده اي داشته باشد با زبان آشنا مي شود و بعد ها براي برقراري ارتباط از اين ابزار استفاده مي كند، بيان احساساتش به بهترين نحو تنها به زبان مادري امكان پذير است. زبان هر قوم تاثير به سزايي در پايداري و تعاملات فرهنگي آن قوم دارد و در چنين فضايي است كه شوونيسم زباني به عنوان خطري جدي براي اقوام و خرده فرهنگ ها مطرح مي شود.

 

وقتي  پيشنهاد جالب  نشريه اينترنتي لور به مناسبت روز جهاني زبان مادري را خواندم، به فكر افتادم كه اين پيشنهاد را به صورت يك بازي وبلاگي در بين دوستان وبلاگ نويس ادامه دهيم.

 

واضح است كه هر بازي بايد قواعد مخصوص به خود را داشته باشد. بازي زبان مادري به اين صورت است: نويسنده بايد در سه پاراگراف جداگانه يك آرزو ؛ يك اعتراف و يك دعا را به زبان مادريش بنويسد و در نهايت پنج نفر را براي ادامه بازي دعوت كند. البته پيشنهاد مي كنم حتي المقدور كوتاه بنويسيد تا كساني كه با شما اشتراك زباني ندارند مفهوم كلي نوشته هاي شما را درك كنند......

 

شروع بازي:

 

1-   آرزو: زه اوسه كه ياد دارم هميشه دوس داشتمه يه ره وا پا خوم مسير رهرو عشاير ميوندنه روم تا او چيه كه گپو تعريف كردنه زه نزيك بوينم.

2-   اعتراف: ايسه كه قراره يه اعتراف بكنم بل در مورد وبلاگ نويسي بو... حقيقتس بخوين يه چن وقتي هي كه احساس ايكنم فعاليت منه اينترنت هيچ سرانجامه نداره. يه دو ، سه ماهي هم وا خوم گودم كه دي والا اينترنت نيروم اما زه ايسا چه پنهون بيشتر روزا منه اينترنت بيدم فقط وبلاگه بروز نيكردم !!! يه جورايي به وبلاگ نويسي معتاد ويدمه و هر كاري ايكنم نترم تركس كنم.

3-      دعا: خدايا به حق هشت و چهارت هر چه زيتر ايمانه زه اي چشم انتظاري درار و امام زمون(عج) به فرياد همه برسون.

 

 

در نهايت پنج نفر دوستان زير را به اين بازي دعوت مي كنم:

ابوذر رحيمي ؛ مهدي ويس كرمي ؛ محسن رحيمي ؛ علی زارعی ؛ هليا بهرامي  

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 18:1 توسط مجتبی هیودی |

 

سه لام

سلامي به گرمي آفتاب به اين روزهاي سرد لربلاگها

مندير بهارون وارد سه سالگي شد.

همين .....

نه!... يادم رفت اينو بگم:

چن وقتي بود كه احساس مي كردم گوشام خيلي دراز شده....  خداييش احساس خوبي نبود....  به نظر تو به قيافه من مياد گوشام دراز باشه ؟؟؟

آره با تو هستم 

خودتو به اون راه نزن.....

 

پ.ن: می نویسم، تا دوباره به یاد بیاورم، و شايد بیشتر برای این که فراموش کنم.....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:24 توسط مجتبی هیودی |

           
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

 

استغفر الله ربي و اتوب اليه

اللهم العن قتله امير المومنين

 

الهم اني اسئلك باسمك يا خالق يا رازق

 يا ناطق و يا صادق

يا فالق يا فارق

 يا فاتق يا راتق

يا سابق يا سامق

سبحانك يا لا اله الا انت

الغوث الغوث

خلصنا من النار يا رب

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 20:26 توسط مجتبی هیودی |

  اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

 

نيمه شعبان، ميلاد آرام دل ها حضرت وليعصر " عجل‌الله تعالي فرجه‌الشريف " بر همه شيعيان ومنتظران آن حضرت مبارك باد..........

Image hosted by allyoucanupload.com

 

هر چند ري سياهم و ور زونوم نيا تي تو گله كنم .. اما چه بكنم ؟..... غير تو كئ نه داريم كه وه امدادمو برسه و فرياد رس ايما بو .

نؤنم كه تا كئ وا مندير تو بمؤنم .

راسس بخوي خؤم هم دونم كه لياقت هئ كه تونه هنا كنم و زه تو بنويسمه ندارم و به گرده دارم كه تونه بسي روز تنگ ايخوم و ..... اما چه ؤكنم كه منه اي بي كسي تو كس ائماني . يادمه اوسه كه كوچيرتر ويدم موقعي كه يه جايي دل آزده ايويدم ايگودن : " نيله سواره اياهه  و همه چينه درس ايكنه " .....

شايد الان منه اي قالم قيچ خؤمه گم كردمه اما هني هم منه دلم ياد تونه و هر جا گير ايكنم ، زه تو ايگوم " نيله سوارون كي ايا  .... يار هيارون كي ايا " .....

روز اولي كه وا مندير بهارون شرؤ كردم خيلي چيا منه سرم ويد . خيلي .... . ايخاسم مندير بؤم . مندير تو ائ بهارون . ايخاسم تونه هيجار كنم ....... چه بگم روزگار چي باد اياه و اره . تيام نهاد ور يك و ديدم اي دل غافل صدمين پست مندير بهارون هم رسيد اما هيـچ نكردم .........

 

                                                   Download

لطفا بر روي لينك بالا كليك كنيد و فايل صوتي را دانلود كنيد

********************************************************

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:43 توسط مجتبی هیودی |

مو نيبينم كسي سي كس كنه تو                       نيبدن چينــــو يارون قديمي

 

 

تمام شد!

 

تعجبي نداشت ، هنگامي كه جمله بالا را در وبلاگ    اصالت بختياري   ديدم . هر كس و هر چيز روزي به پايان خواهد رسيد ، دير يا زود . اما افسوس ..... افسوس از اينكه قدر اصالتش را ندانست و هر چه بود بر باد رفت ..............

 

Image hosted by allyoucanupload.com

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:29 توسط مجتبی هیودی

شكر خداي عزيز و گهپ

 

* اَلْحمدُ للهِ الأولِ بَلا أوَّلٍ كانَ قَبْلَهُ ، وَ الآخِرِ بِلاآخِرٍ يَكُونُ بَعْدِهَ ، اَلَّذي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أبْصارُ النَّاظِرينَ ، وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الْواصِفين .

** وَ جَعَلَ لِكُلَّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ لايَنْقِضُ مَنْ زادَهُ ناقِصٌ ، وَ لا يَزيدُ مِنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زائِدٌ .

*** وَ اَلْحَمْدُ للهِ اَلَّذي أغْلَقَ عَنَّا بابَ الْحاجَةِ إلّا اِلَيْهِ ، فَكَيْفَ نُطيقُ حَمدَهُ ؟ أمْ مَتي نُؤَدّي شُكّرَهُ ؟! لا مَتي .    

 

* شكر خدائي كه اولين وجود وي بي هو كه كس دري پيش تر زس وجود داشته بو ، و خدائي كه آخرينه بي هو كه بعد او آخري بوه ، كسي كه تيه روشن توان ديدنسه نداره و فهم خوش تعريف زه وصفس عاجزه .

** و بسي هر جوداره قويت مشخصه به قسمت روزيكس كرد ، اير وه كسي روزيك زياد وده هيچ كس نتره كمس كنه ، و اير روزيك كم وده هيچ كس نتره زيادس كنه .

*** و شكر خدائي كه در گرفت و حاجتنه جز به درگاه خوس بست ، ايما چطور تريم شكر اونه بكنيم ؟ تريم يه زموني شكرسه بجا بيارم ؟! نه ، اصلا نتريم .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:59 توسط مجتبی هیودی