تبليغاتX
مندیر بهارون

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

 

صحو امروزه كه ديروز تي وه رهس بيدي

برگردان فارسي: فردا همان امروزي است كه ديروز منتظرش بودي

بختياري ها اين ضرب المثل را براي بيان اهميت زمان به كار مي برند. اين ضرب المثل بيشتر افرادي را خطاب قرار مي دهد كه براي انجام كاري امروز و فردا مي كنند و كنايه از اين است كه شخصي زمان را به بطالت سپري نكند.

 

گئره زه پيري گله اي نيبوه

برگردان فارسي: سگي كه پير شد ديگه نمي تونه ياد بگيره گله رو همراهي كنه

اين ضرب المثل بيشتر در ميان مردم ميوند به كار مي رود و اهميت آموزش در دوران كودكي و جواني را گوش زد مي كند. بختياري ها اين ضرب المثل را هنگامي به كار مي برند كه شخصي مشغول يادگيري كاري باشد كه از او گذشته و نمي تواند آن عمل را ياد بگيرد و در صورت فراگيري نيز براي آن شخص كاربري زيادي نمي تواند داشته باشد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:23 توسط مجتبی هیودی |

           
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

 

گگته روز تنگ بشناس، دشمنته روز خوش

برگردان فارسي: دوست رو توي سختي بشناس، دشمن توي شادي هات

بختياري ها اين ضرب المثل در مورد شناختن افراد به كار مي برند. و كنايه از اين است كه در روز سختي و هنگام رويارويي با مشكلات كسي كه به داد فرد مي رسد همان دوست است و كسي كه از شادي فرد ناراحت مي شود دشمن اوست.

 

 

زه پيش خوش و زه پشت تش

برگردان فارسي: رودرو خودشيريني مي كنه و پشت سر بدگويي

بختياري ها اين ضرب المثل را بيشتر در مورد افراد دورو و خائن به كار مي برند و منظور اين كه شخص مورد نظر هنگامي كه رودروي انسان قرار مي گيرد پروع به چاپلوسي و خودشيريني مي كند و هنگامي كه چشم انسان را دور مي بيند شروع به بد گويي و غيبت مي كند.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:47 توسط مجتبی هیودی |

 

          
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

 

خره خاستن وه ميلس دس نهاد وا گريوه گود ايسه يا او ني يا هيمه

برگردان فارسي: خر رو دعوت كردند، شروع كرد به گريه كردن و گفت حالا يا آب كمه يا هيزم

بختياري ها اين ضرب المثل را بيشتر در مورد افرادي به كار مي برند كه از آنها فقط براي انجام كارها استفاده مي شود و بس. اين ضرب المثل كنايه از بي اهميت بودن حضور شخص در يك مجلس است و اينكه شخصي را سياهي لشكر و حمال جلوه مي دهد.  

 

 

گاميش كرديه وكيل كهدون

برگردان فارسي: گاوميش را مسئول كاهدون كردي

معادل: گوشت را به دست گربه دادن

اين ضرب المثل را بيشتر در هنگامي به كار مي برند كه شخصي زمام كار را به افراد طمع كار و سود جو  بسپارد. همچنين اين ضرب المثل كنايه از نالايق بودن شخص مسول است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 22:12 توسط مجتبی هیودی |

 

 وه ناز ايا وه نيز ايره ، بهار ايا پييز ايره

 

برگردان فارسي : با صد منت و ناز مياد با ترشرويي و گريه ميره ، هنگام بهار مياد و با شروع شدن پاييز مي ره

بختياري ها اين ضرب المثل بيشتر براي سرزنش نوعروسان به كاربرد مي برند !!! در برخي موارد در مورد ساير افراد نيز كاربرد دارد . اين ضرب المثل كنايه از بي اعتبار بودن قهر و آشتي شخص مقابل است و همچنين وي را رفيق روزهاي خوش مي داند .( در بين عشاير از بهار تا پاييز فصلي است كه گله ها نياز به علوفه ندارند و  دردسر هاي زندگي عشايري كمتر است ).

 

 

 

بهي همي كه گشنس ايبو آش عروسيس ايا وه يادس  

 

برگردان فارسي : عروس گشنش كه ميشه ياد آش عروسيش ميوفته

اين ضرب المثل نيز بيشتر براي تازه عروس به كار مي رود و البته مورد ساير افراد نيز كاربد فراوان دارد و كنايه از اين است كه شخص هنگام مواجهه با سختي ها ياد روزهاي خوش مي افتد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 20:57 توسط مجتبی هیودی |

چي زر بو مرد مني وه گردنم

در ريشه يابي اين ضرب المثل آورده اند در گذشته نا معلوم هنگامي كه مردي فوت مي كرد ورثه او مجبور بودند براي به خاكسپاري جنازه ماليات سنگيني به حاكم پرداخت كنند كه در زبان بختياري  به " زر بو مرد " معروف بود . د ر اين بين پدر يكي از فقرا فوت مي كند و وي به دليل تنگدستي قادر به پرداخت ماليات دفن نبود . لذا جنازه را بر دوش كشيد و هر كجا مي رفت مجبور بود جنازه را با خود حمل كند و .......

اين ضرب المثل در بين بختياري هاي منطقه ميوند متداول است و هنگامي كاربرد دارد كه مجبور به تحمل شخص ديگري عليرغم ميل باطني خود باشند البته در برخي موارد در مورد تحمل اجباري چيزهاي ديگر از قبيل بخت و اقبال ، وضع زندگي و .... نيز كاربرد دارد

 

 مر زر مي لينگو زم ايخوي

ريشه اين ضرب المثل را نيز به همان دوره نسبت مي دهند و آورده اند كه حاكم علاوه بر " زر بو مرد " ماليات ديگري نيز از مردم طلب مي كرد كه به " زر مي لينگو " معروف بود . اين ماليات هنگامي كه جواني قصد ازدواج داشت از وي طلب مي شد و تا ماليات مربوطه را پرداخت نمي كرد از ازدواج وي جلوگيري مي كردند.

اين ضرب المثل نيز بيشتر در زماني كاربرد دارد كه شخص عليرغم ميل باطني اش از كاري منع مي شود و براي وي بهانه تراشي مي كنند . همچنين هنگامي كه به كسي زور گويي مي شود نيز اين ضرب المثل را بكار مي برد.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 22:11 توسط مجتبی هیودی |

 

مامورونه كه توك پا و اردنگي ايزننه بيشتر كنيين

 

ایگو زمون قدیم یه شاهی بید که وزیر ناتق ( سخت – كار آزموده ) داشت . يه روز شاه و وزير سر هي كه مردم سي چه مطيع شاهن جرسو ( بحث – درگيري) وست . شاه ايگود اي وزير مردم شوكت و جبروت مونه قبول دارن و همسو بسي هي كه مو شاه عادل و با ايمونيسم ، مونه دوس دارن ..... وزير گود اي شاه قصه ايكنم اما وه دل نيري : " مردم ايما هر بلا به سرسو واري ( بياوري ) نه نيگون و سر كوت ايكنن ( سر را پايين مي اندازند ) و كار خوسونه ايكنن . شاه گود نه بابا چنو هم ني

وزير گود ايسه يه چند وقت مهلت بده تا ثاوتت (ثابت) كنم .

 وزیر دستور داد زه ایسه وه بعد هرکه خواست زه دروازه شهر رد بوه یه ده قرون زس بیرین .. شاه گود وزیر هونت خراو مردمنه اذیت مکو .. گود قربان تو کارت نبو ...

چند روز گدشت وزير زه مامورون دروازه پرسي مردمه كه در چه وضن . گودن هيچي دعا ايكنن وه جونه شاه و وزير .... دستور داد ده قرون که گردین یه توك پا ( لگد ) هم بزنین .. شاه گود هونه بویت دمبر مردم وا مو کنترل نیبون .. گود قربان تو کارت نبو ...

 چند رو بعد گدشت وزير دوارته پرسيد مرمه كه در چه وضن . مامورو گودن : هيچي يه كمي نق نق ايكنن . دستور دا ور سر ( علاوه بر ) ده قرون توك پا يك يه اردنگی هم بزنین ... شاه گود هونمه خراب مکو چنو ... گود قربان تو کارت نبو ... گدشت...

بعد چند رو دیدن یه جمعیتی انین ایزنن وا کپو ( بر سر ) و يه پیرمرد وسته وا پيش سو ( جلو )  .... حسن ، حسین  ( فرياد كنان ) انین ایان سی دربار ...

موقعی که رسیدن شاه گود وزیر دیدی بردیم وه کوری ( بد بختم كردي ) .... گود قربان تو کارت نبو ...

خلاصه موعدی که رسیدن وزیر قاصد فرشناد گود آقا یه کی به عنوان نماینده وا ور دربار ونم بلا تو ( مشكلاتان ) . مردم هعم اي پيرمرد كه وا نها ويده فرشنادن وه حضور وزير ....

وزير نهيو ( نهيب ، سرزنش ) كرد گود هم چطونه ؟... پيرمرد هم گود شاه به سلامت هيچي ...

وزير گود نه بو ( بگو ) ونم دردتو چيده ... پيرمرد سيل شاه كرد گود نه ارزش نداره خاطر شاهه اذيت كنيم ... شاه كه كمي ترسي بي وا غضب سيل وزير كرد و نهيب كرد گود حتما يه مشكل هي كه اي مردم اودنه و به پيرمرد گود بو شاه هم ايخوم مشكل ايسا حل بوه ... پيرمرد وا اشنيدن اي قصه خونه جا به جا كرد و قيافه گرهد و گود : اعلي حضرت عرض ايما هنه كه اي مامورونه كه توك پا و اردنگي ايزنن يه كمي تعدادسو كمه مردمم هم كار دارن يه كمي معتل ايبون گوديم اير كه امكان داره يه كمي بيشترسو كنين تا كار مردم هم سريع تر ره بوفته .......... !!!!!!!!!!!!!!!!!

وزير ري كرد ور شاه گود ديدي گودم : وا مامورونه كه توك پا و اردنگي ايزننه بيشتر كنييم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:21 توسط مجتبی هیودی |

خليل خان ويدم ور عنبر نئ نهام بو       سويلام شه و بلند رهدن وِ جؤ دو

در اواخر دوران خاني خليل خان وي بنا به دلايل نا معلوم آنچنان به فكر آبادي و عمران منطقه افتاده بود كه هدف اصلي يعني رفاه و آسايش اهالي و صد البته آباداني در خدمت مردم را فراموش كرده بود و بسيار به مردم ظلم كرد و بيشتر از حد توان از آنها كار مي كشيد ، به صورتي كه موجي از نارضايتي عمومي در بين مردم پديدار گرديد.ولي مردم به دليل ترسي كه از خان داشتند جرات شورش را به خود راه نمي دادند.

همانگونه كه قبلا اشاره شد خليل خان امر كرده بود كه هر مردي به هر دليلي كه سر كار حاضر نشود ، زن و يا دختر وي بايد به جايش دوشادوش مردان كار كند و در اجراي اين قانون بسيار سخت گيري مي شد. آورده اند روزي خليل خان براي سركشي كارگران رفته بود كه مشاهده كرد زني نيمه برهنه در حالي كه شليته را از پا در آورده بود ، مشغول لگد كردن گل است و با ديدن خليل خان سريعا خود را پوشاند.خليل خان بر وي نهيب زد كه چرا در ميان اين همه مرد با چنين وضعي مشغول كار هستيد . زن عرض داشت " بجز شما مردي در اين حوالي نمي بينم " . اين گفته زن بر حاضرين بسيار گران آمد و آنان كه منتظر جرقه اي بودند به سوي خان حمله ور شدند.

خليل خان با مشاهده اوضاع پا به فرار نهاد. بعد از مدتي حكومت منطقه به دست شخص ديگري افتاد و او نيز براي كشتن خليل خان جايزه تعيين كرد ، از اين رو خليل خان با لباس مبدل متواري شد. در حين فرار از شدت گرسنگي به خانه يك پيرزن پناه بد. پيرزن ابتدا از وي نام و نشان پرسيد اما خليل خان جوابي نداد و تنها تقاضاي غذا كرد. پيرزن جواب داد كه در خانه بجز   قويت جؤ *  چيزي ندارمو او از سر ناچاري و گرسنگي همان قويت جو را طلب كرد . پيرزن قويت را براي او فراهم كرد و خان مشغول خوردن شد. در حين خوردن سبيل هاي بلند خان وارد دوغ شده بود. پس از اينكه خوردن غذا تمام شد ، خليل خان دستي به سبيل كشيد و اين شعر را خواند:

خليل خان ويدم ور عنبر نئ نهام بو         سويلام شه و بلند رهدن و جو دو * *

و پير زن با فهميدن اين بيت پي برد كه مهمان او كسي جز خليل خان معروف نيست.

 

از آن زمان اين بيت به صورت ضرب المثلي در بين طوايف بختياري اين منطقه باقي مانده است و در بين طايفه هيودي نيز بسيار مشهور است و بسيار به كار مي رود . اين ضرب لمثل بيشتر در مواردي به كار مي رود كه شخصي شوكت و عزت خود را از دست بدهد و مجبور باشد به كارهاي پست تن بدهد.

 

پاورقي

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

* قويت جو يا همان " جو دو " در قديم جز طعام مردمان كم در آمد بوده و مواد تشكيل دهنده آن دوغ و آرد جو بوده به صورتي كه آرد جو را در دوغ ريخته و هم مي زنند . اين غذا شكم پر كن و كم كالري است.

 

** ترجمه :

خليل خان بودم و آنچنان مقامي داشتم كه سبيلم را به كمتر از عطر و عنبر آغشته نمي كردم  .................... اما گردش روزگار كاري كرد كه سبيل هاي بلند و سياه من به قوت بي ارزشي مانند جو دو برود  

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10:9 توسط مجتبی هیودی |

مي بخور، باده بنوش بر دل مگر غم         گلي از بــاغ بوستان تو شـده كم

آورده اند كه خليل خان در پيگيري عمران و آباداني به منطقه " دره كايد " رسيد . وي مدت زمان زيادي در اين منطقه اقامت كرد و دهكده هاي زيادي بنا نهاد . آنچنان سرگرم ساخت و ساز در منطقه دره كايد شده بود كه قريب به يكسال از خانواده خود به دور بود و خبري از اهل و عيالش نداشت . 

در اين مدت ابتدا زن و بعد از او مادر و دست آخر پسر خليل خان از دنيا رفته بودند و خليل خان نيز از اين حوادث اطلاعي نداشت. كسي از اطرافيان نيز جرات آنكه چنين اخبار ناگواري را به خليل خان بدهد ، نداشت. بعد از مدتي كدخدايان و بزرگان دره كايد تصميم گرفتند به هر ترتيبي خبر مرگ عزيزان خان را به او بدهند. پس سفره بزرگي گستردند و خان را دعوت كردند .

در حالي كه خان بر سر سفره نشسته بود و مشغول عيش و نوش بود ، يكي از دره كايد رو به خان كرد و عرض داشت :

خان .......

خليل خان هم متوجه او شد و وي ادامه داد:

مي بخور ، باده بنوش ، بردل مگر غم            گلي از بــاغ بوستان تو شـده كم

خان كه به اين ترتيب فهميده بود كه پسرش از دنيا رفته ، با حال تاسف و از روي تعجب گفت :

كي !!

همان شخص ادامه داد : بعد از مادرت

خان كه به شدت ناراحت شده بود باز هم گفت :

كي !!!

آن شخص ادامه داد بعد از زنت و مابقي جريان را تعريف كرد. به اين ترتيب سه هر سه خبر را با هم به خان گفتند.

از آن زمان اين واقعه به صورت يك مثل بين بختياري هاي بالاخص طوايف ميوند و زلكي باقي مانده و بيشتر در زماني به كار مي رود كه اتفاقاتي ناخوشايندي مرتبط با يك نفر واقع شود و اين شخص به دليلي از اين حوادث اطلاعي ندارد و نشان از بي خبري و بي توجهي شخص مورد نظر مي باشد .

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 11:16 توسط مجتبی هیودی |

 

كــــــرم بزرگـــان چـــو اؤر بهار              ببارد و ببارد تا به سر مئلا گمار

 

در ابتداي به قدرت رسيدن خليل خان در منطقه بربرود ، وي به كشت و كار بسيار اهميت مي داد و به همين سبب مردم بسيار او را احترام مي كردند و هر گونه خواسته خود را پيش خان مي بردند.

آورده اند كه در فصل درو گندم و خرمن كوبي شخصي مئلا ( mella ) نام از طايفه گمار به خدمت خان رسيد و عرض داشت كه من داراي عايله زيادي هستم و امسال نيز كشت و كاري نداشته ام ، از خان تقاضا دارم مقداري گندم براي آذوقه زمستان به من بدهد تا بتوانم گذران زندگي كنم. دل خان از شنيدن حرف هاي مئلا به رحم آمد و رو به او كرد و گفت چقدر گندم مي خواهي ؟

مئلا كه طبع شعري داشت از فرصت استفاده كرده و گفت :

كــــــرم بزرگـــان چـــو اؤر بهار              ببارد و ببارد تا به سر مئلا گمار

خان از اين كلام مئلا بسيار خوشش آمد و به خدمه دستور داد او را به  "دره داهي " ببريد آنچنان گندم بر او بباريد تا از سرش بگذرد .

چنين گفته اند كه مئلا گمار  شخصي بسيار بلند قد بود آنچنان كه تمام گندم " دره داهي " را از بالا بر سر او بيختند اما با اين وجود كوپه گندم از سر وي عبور نكرد ............

از آن زمان به بعد اين بيت به صورت ضرب المثلي در بين مردمان بختياري به خصوص طايفه ميوند باقي مانده و آن را بيشتر هنگامي به كار مي برند كه كسي بخواهد خواسته اي زيادتر از حد معمول را بيان كند.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 11:24 توسط مجتبی هیودی |